X
تبلیغات
یک فنجان آرامش

یک فنجان آرامش

فقط در آرامش و صلح می توانید حقیقت را دریابید.

پسرک...

دلم به حال پسرک سوخت !

وقتی گفتم کفشهایم را خوب واکس بزن

گفت:خاطرت جمع مثل روزگارم سیاهش میکنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 12:35  توسط مح3ن  | 

یک دقیقه سکوت

یک دقیقه سکوت برای دلم...

برای دلی که بی صدا مرد...

برای اون لحظه ای که شکست صدایی نداد...

برای اون لحظه ای که من توی خون دلم غرق شدم...

یک دقیقه  سکوت برای خودم...

تنهاییام...

دردام...

دلتنگیام...

غصه هام...

مهم نیست که سکوت میکنی یا سکوت نمیکنی...

مهم اینه که اونایی سینه سوخته ان این کلمات رو متوجه میشن و سکوت میکنن...

یک دقیقه سکوت...

 .

.

.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1391ساعت 20:3  توسط مح3ن  | 

نگاهی دور ولی عمیق...


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت 21:46  توسط مح3ن  | 

سکوت

تو که رفتی

 

کودکم سکوت، متولد شد

 

کجایی که ببینی

 

سکوتم بغضی شده برای خودش

 

بغضی بزرگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 11:18  توسط مح3ن  | 

سوت پایان


نفسهایم سنگین شده ...

حجم سکوتم سنگین تر...

کاش کسی نزدیکم بیاید...

قبل از سوت پایان !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 10:55  توسط مح3ن  | 

فنجانی چای

با فنجانی چایی هم
میتوان مست شد
اگر اویی که باید باشد، بــــــاشد...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 20:19  توسط مح3ن  | 

دلم...

میخوام یه لحظه به دلم بگم استپ

بسه دیگه به هر چیزی که خواستی نرسیدی

این روزا دلم یه حادثه ، یه اتفاق ، یه چیزی که غیر قابل فکره برام پیش بیاد...

از خدا میخوام که حواسش به من باشه که این دوران سخت رو پشت سر بزارم...



پ.ن:حال دلم خوب است نگران نباشید:) 


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:46  توسط مح3ن  | 

يک فنجان آرامش

هـواي ديـده طـوفـانـي، دلـم دريـاي مـحـنتهـــا


گهي مي بارد اين ابر و گهي مي غرد اين دريا


امروز دوم اردیبهشت 1391 این وبلاگ رو زدم یعنی چند ساعت پیش که دارم می نویسم...

اول از اینکه این وبلاگ اولیم نیست... این وبلاگ رو میزنم با ناگفته های دلم که شاید یه جوری گفته شه...

یک فنجان آرامش ... این اسم رو تصادفی به ذهنم رسید... میخواستم اول ، ناگفته های دلم بزارم ولی یه لحظه بک آپ شد به گذشته که توی کتابخونه ی دانشگاه کتابی دیدم به اسم یک فنجان آرامش ... دلیل عمده اش همینه که گذاشتم...

خوب پر حرفی بسه

امیدوارم که همیشه بتونم بیام اینجا برای ودلم بنویسیم :)


+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 17:49  توسط مح3ن  |